X
تبلیغات
زمزمه های یک پیرمرد

زمزمه های یک پیرمرد

سلام و سلام

چطور مطورید

عارضم به حضورتون که نی نی ما به دنیا اومد اونم دو سه هفته زودتر.

یه دختر ناز و بابایی.

یه چند روز اول به خاطر زردی تو بیمارستان بستری بود که حالم خیلی گرفته شد.

از الان حرکات منو همراه خودش داره مثلا دست میزاره رو چشماش و می خوابه.

الان هم با فاطو رفتن شهرستان تا یه کم تپل مپل بشه و برگرده.

یه حس خوب به آدم دست میده وقتی بچه ی خودت رو بغل میگیری. یه حسه که باید تجربش بکنید تا بفهمید.

امیدوارم قسمت شما هم بشود

آمین یا رب العالمین

آها راستی بعد از تولد دخترم قول دادم که  بی ادبی رو بزارم کنار.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:52  توسط   | 

گويند روزي پيرزني كه فقط ۵ سال از خدا كوچكتر بود دخترش به شدت مريض گشت.

طبيبي حاذق بر سر بيمار آوردند و طبيب آنها را جواب نمود.

پيرزن دست به دعا برداشت كه :خدايا  من به قربان دخترم بروم. من حاضرم جانم را فدايش كنم جان من بستان و دخترم "مريمو" را شفا ده.

در همين هنگام  چون در باز بودگاوي به داخل حياط آمد و چون گرسنه بود مستقيم طرف آشپزخانه رفت و سرش را در ديگ كرد و غذا خورد و ديگر ديگ از سرش بيرون نيامد.

گاو كه ديگر چشم نميديد به اين طرف و آن طرف ميدويد و داخل اتاق شد و به سمت پيرزن رفت.

پيرزن كه در حال دعا بود با ديدن گاو فكر كرد كه او همان عزراييل است  ترسيدو گفت:

"به خدا مريم آن است كه آنجا خوابيده است نه من"!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:15  توسط   | 

تلام علیکم و رحمه الله و برکاته

عرض کنم دلیل غیبت چند روزه اینجانب عدم دسترسی به اینترنت بوده.

در جریانات شلوغی های بعد انتخابات در تهران ما را هم گرفتند و به زندان بردند.

البته من شعار معار ندادم یعنی اصلا رای ندادم که به چیزی اعتراضی داشته باشم.

فقط رفته بودم دختر مختر های خوشگل رو نیگاه کنم و شاید از اب گل الود بتونم ماهی بگیرم.

اما من رو هم مثل خیلی ها بیگناه فرستادند کهریزک.

تو زندان گفتند باید اعتراف کنید که هدف شما براندازی نرم بوده است . وگرنه چوب تو اونجاتون می کنیم.

ما هم هرچی التماس که" بابا ما از چیز نرم اصولا خوشمون میاد ولی نه از براندازی"

تو گوششون فرو نرفت که نرفت. در اخر تهدید کردند که بهتوت تجاوز  جنسی میکنیم اگه این کارو نکنین.

بهش گفتم آخه من پیرمرد چی دارم که دلتو بهش خوش کردی

اونم گفت کاچی به از کوری

ولی شانس اوردم دستور تعطیلی زندان کهریزک رو صادر کردند و ما هم جون سالم به در بردیم وهم کون سالم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:43  توسط   | 

یا الله

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته

عرض کنم ما یعنی من و فاطو سر پیری داریم صاحب یه بچه میشیم

چیه ؟ به هر حال آدم باید از خودش یه مدرک جرم داشته باشه یا نه.

نمیدونم  من بی تربیت از عهده تربیت یه بچه برمیام یا نه .

من که بار اولمه ولی می خوام هرکی هر چی می دونه تو وگلابم بنویسه.

یااااااااااااااااااااااااااااااااا هوووووووووووووووووو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:49  توسط   | 

تلام علیکم

دیشب یه مهمان داشتم اونم چه مهمانی.حدس بزنید چه کسی بود.

باراک اوباما به همراه جورج بوش

اومده بودند نظر مساعد من رو بگیرن تا مسئول بسیج خواهران بشم در ایالت ویرجینیا.

منم که میدونید وقت آزاد اصلا نداشتم قبول نکردم اما اونا اصرارکه شغل خوبیه

گفتم به چه درد من می خوره. گفتند :یه مشت دخترایی که بد لباسند رو میارند پیشت و تو اونا رو امر به خر و نهی ار کره خر بکن.یه حالی هم ازشون ببر.

منم دیدم اصرار فایده نداره قبول کردم اونم برای رضای خدا و خلق خدا

نوبت رسید به شام . جاتون خالی یه طاس کباب مشتی بهشون دادم که کیف کردند.اوباما گفت:((وات ایز ایت)) گفتم ((دیس ایز ا مرخ بخور تا بشی سرخ))

بوش گفت((دیس ایز وری گود)) گفتم تو یکی حرف نزن وگرنه با یه لنگه کفش میزنم تو سرت که یادت بره چی خوری.بوش کف کرد و اوباما مثل خر کیف.

خلاصه قراره هفته دیگه برم آمریکا برای احراز پست جدید

فاطو هم همراه خودم میبرم .شما نمیاین؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 0:24  توسط   | 

صبح که از خواب بلند میشی هوای ده غبارآلود است.همه دنبال یه لقمه

 نون هستند . هزار بامبول و کلک و دروغ سر هم میکنن تا سرهمدیگه

 رو شیره بمالند.بعد باز شب میشه میخوابند همش شده همین بخور

 بخواب و فردا همین کارهای تکراری.

فکر می کنن تو زندگی یه چیز کمه.وسایل زندگیشون رو نوتر می کنن

 اما باز هم یه چیز کمه. ماشیناشون رو یه مدل بالاتر میبرن اما باز هم

 آرامشی که باید باشد نیست شاید آسایش بیشتر شده باشد اما مثل اینکه

هرچه آسایش بیشتر باشد آرامش کمتر شده است.

مشهدی حسین که تو زندگی چیزی کم ندارد و توی ده مشهور است به

 مال و منال دنیا اما باز هم احساس خوشبختی نمی کند میرود پیش یه

 رمال تا شاید یه نسخه بپیچد برای آرامش. اما رمال پول کلانی می

گیرد و می گوید هرکس مهره ی ماریا کس کفتار پیدا کند خوشبخت

 می شود

.................

و این شده سرگذشت همه ی آدمها خوشبختی رو همه جا دنبال می کنن

الا در وجود خودشان

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید ×××معبود همین جاست بیایید بیایید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 14:15  توسط   | 

تلام به بر و بچ

حالتون چطوره؟امیدوارم که خوک باشید

مدتهاست در خلاء دارم زندگی می کنم. نمیدونم چم شده. فقط دلم می خواد بگیرم بخوابم فقط خواب.

از این جماعت دارم بدم میادجماعتی که همه چیزشون شده پول. جماعتی که ادم بودن را در پول میبینند دارم بدم میاد.

باور کنید من هیچ تعلق خاطری به هیچ چیز ندارم.فقط دنبال یه لقمه انسانیتم.

انسانیتی که توش کشتن نباشه حتی حیوانات. انسانیتی که توش فقط محبت باشه اونم نه از نوع درجه دومش.

کسی رو می خوام که منو دوست داشته باشه و منو درک کنه که چی میگم

تا حالا برگشتید به اصل خودتون و این که کی هستید؟

تا حالا فکر کردید که خیلی از کارامون رو عادته نه فکر؟

و اصلا این که ...

حتما می گید بابا ول کن این حرفا رو . حتما می گین این خرفت زده و داره چرت و پرت میگه

نمیدونم ولی کاش من هم به این چیزها اصلا فکر نکرده بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:53  توسط   | 

تلام به همه

مدتیه دارم فک می کنم ما آدما خیلی از کارامون از رو عادته نه از روی فکر.

مثلا خودم رو میگم:

تو یه مراسم عروسی جلو پای عروس و دوماد یه گوسفند رو سر میبریدند . حالم به هم خورد بیچاره چه گناهی کرده کیفش رو کسی دیگه می خواد بکنه اما جون دادنش رو این بیچاره . چقدر سخته جون دادن و جون گرفتن.

بعد از اون شب به خیلی چیزا فکر کردم با خودم گفتم ما که از شیر این بیچاره استفاده میکنیم ازش ماست و پنیر و خامه و... درست می کنیم پس دیگه چرا سرش رو میبریم

و یا مرغ بیچاره از تخم مرغش استفاده میکنیم پس سرش رو دیگه چرا می بریم

اما بله خوب ما اشرف مخلوقاتیم ارواح عمه مون. ما همه قاتلیم. فقط ادعامون میشه.

از اون روز تصمیم گرفتم گیاهخوار شم و شدم.الان چند ماهی است که لب به گوشت و فراورده های گوشتی نزدم. خودم فکر میکنم تصمیمم درسته نظر شما چیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 12:46  توسط   | 

تلام

باور کنید دلم برای همتون که دنگل و دیونه هستید تنگ شده بود

یه مدت رفته بودم سفر . با اجازتون رفتم دبی . واسه همین نتونستم بنویسم

با فاطو رفتیم کازینو  کنسرت منصور هم بود  و کلی با هم رقصیدیم

یه چند پیک هم عرق زدیم و برگشتیم

اما دیشب دندونم به شدت درد گرفت به اندازه ای که می خواستم گریه کنم

دیشب قدر سلامتی رو خوب دونستم. ما آدما تا وقتی بلایی سرمون نیومده قدر نمی دونیم.

الان رفتم ۲ تاشون رو کشیدم دردش آروم شد و من باز شدم همون آدم قبل.

بیاید قدر داشته هامون رو بدونیم و هر روز صبح شکرگزار باشیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:32  توسط   | 

یه روز که من تو شهر شیراز بودم

به فکر آهنگ رپ و جاز بودم

آهنگ های مدونا و فرانکلین

سلن دیون،برادو،ریکی مارتین

یهو یادم اومد اونجا دوست دارم

یه دوستی از خون و رگ و پوست دارم

یه دوستی که ندیده بودیم هم رو

 تو چت مسنجر پیدا کرده بودیم هم رو

اسمش چی بود آهان آهان همایون

همون عرق خور و عزیزتر از جون

همون که توی محفلها ساقی بود

اسمش برای دوستانش باقی بود

یه زنگ بهش زدم :همایون سلام

من اومدم عرق به پا کن برام

بساط ویسکی و بساط الکل

سیگار نکش اونو همیشه ترک کن

یه خورده خندید و بگفت بفرما

خونه ی ما بزرگه ما داریم جا

همین که من اینو جواب شنیدم

با فاطو اون عیال خورد پریدم

گفتم بدو فاطو امونش نده

این فرصت خوب رو زدستش نده

 فاطو دوان دوان دوید و اومد باهام

فکر کرد که می خوان بدهندش سهام

القصه ما رفتیم خونه ی همایون

هم من خوشحال شدم زدیدن ،هم اون

برای ما مرغ ناهار آوردن

شکوفه ی سیب تو بهار آوردن

غذاهای لذیذ مذیذ فراون

هر چی که خواستیم اوردن برامون

فاطو به جون مرغها مثل کفتار

پیرمرد نگو ،شرمنده  از آن رفتار

خلاصه بعدش دو سه پیک عرق بود

بعد عرق یه بازی ورق بود

چقدر به ماها خوش گذشت همون روز

باقیش بلد نیستم تموم شد امروز

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 13:21  توسط   |