تبليغاتX
زمزمه های یک پیرمرد

زمزمه های یک پیرمرد

یا الله

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته

عرض کنم ما یعنی من و فاطو سر پیری داریم صاحب یه بچه میشیم

چیه ؟ به هر حال آدم باید از خودش یه مدرک جرم داشته باشه یا نه.

نمیدونم  من بی تربیت از عهده تربیت یه بچه برمیام یا نه .

من که بار اولمه ولی می خوام هرکی هر چی می دونه تو وگلابم بنویسه.

یااااااااااااااااااااااااااااااااا هوووووووووووووووووو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:49  توسط   | 

تلام علیکم

دیشب یه مهمان داشتم اونم چه مهمانی.حدس بزنید چه کسی بود.

باراک اوباما به همراه جورج بوش

اومده بودند نظر مساعد من رو بگیرن تا مسئول بسیج خواهران بشم در ایالت ویرجینیا.

منم که میدونید وقت آزاد اصلا نداشتم قبول نکردم اما اونا اصرارکه شغل خوبیه

گفتم به چه درد من می خوره. گفتند :یه مشت دخترایی که بد لباسند رو میارند پیشت و تو اونا رو امر به خر و نهی ار کره خر بکن.یه حالی هم ازشون ببر.

منم دیدم اصرار فایده نداره قبول کردم اونم برای رضای خدا و خلق خدا

نوبت رسید به شام . جاتون خالی یه طاس کباب مشتی بهشون دادم که کیف کردند.اوباما گفت:((وات ایز ایت)) گفتم ((دیس ایز ا مرخ بخور تا بشی سرخ))

بوش گفت((دیس ایز وری گود)) گفتم تو یکی حرف نزن وگرنه با یه لنگه کفش میزنم تو سرت که یادت بره چی خوری.بوش کف کرد و اوباما مثل خر کیف.

خلاصه قراره هفته دیگه برم آمریکا برای احراز پست جدید

فاطو هم همراه خودم میبرم .شما نمیاین؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 0:24  توسط   | 

صبح که از خواب بلند میشی هوای ده غبارآلود است.همه دنبال یه لقمه

 نون هستند . هزار بامبول و کلک و دروغ سر هم میکنن تا سرهمدیگه

 رو شیره بمالند.بعد باز شب میشه میخوابند همش شده همین بخور

 بخواب و فردا همین کارهای تکراری.

فکر می کنن تو زندگی یه چیز کمه.وسایل زندگیشون رو نوتر می کنن

 اما باز هم یه چیز کمه. ماشیناشون رو یه مدل بالاتر میبرن اما باز هم

 آرامشی که باید باشد نیست شاید آسایش بیشتر شده باشد اما مثل اینکه

هرچه آسایش بیشتر باشد آرامش کمتر شده است.

مشهدی حسین که تو زندگی چیزی کم ندارد و توی ده مشهور است به

 مال و منال دنیا اما باز هم احساس خوشبختی نمی کند میرود پیش یه

 رمال تا شاید یه نسخه بپیچد برای آرامش. اما رمال پول کلانی می

گیرد و می گوید هرکس مهره ی ماریا کس کفتار پیدا کند خوشبخت

 می شود

.................

و این شده سرگذشت همه ی آدمها خوشبختی رو همه جا دنبال می کنن

الا در وجود خودشان

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید ×××معبود همین جاست بیایید بیایید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 14:15  توسط   | 

تلام به بر و بچ

حالتون چطوره؟امیدوارم که خوک باشید

مدتهاست در خلاء دارم زندگی می کنم. نمیدونم چم شده. فقط دلم می خواد بگیرم بخوابم فقط خواب.

از این جماعت دارم بدم میادجماعتی که همه چیزشون شده پول. جماعتی که ادم بودن را در پول میبینند دارم بدم میاد.

باور کنید من هیچ تعلق خاطری به هیچ چیز ندارم.فقط دنبال یه لقمه انسانیتم.

انسانیتی که توش کشتن نباشه حتی حیوانات. انسانیتی که توش فقط محبت باشه اونم نه از نوع درجه دومش.

کسی رو می خوام که منو دوست داشته باشه و منو درک کنه که چی میگم

تا حالا برگشتید به اصل خودتون و این که کی هستید؟

تا حالا فکر کردید که خیلی از کارامون رو عادته نه فکر؟

و اصلا این که ...

حتما می گید بابا ول کن این حرفا رو . حتما می گین این خرفت زده و داره چرت و پرت میگه

نمیدونم ولی کاش من هم به این چیزها اصلا فکر نکرده بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:53  توسط   | 

تلام به همه

مدتیه دارم فک می کنم ما آدما خیلی از کارامون از رو عادته نه از روی فکر.

مثلا خودم رو میگم:

تو یه مراسم عروسی جلو پای عروس و دوماد یه گوسفند رو سر میبریدند . حالم به هم خورد بیچاره چه گناهی کرده کیفش رو کسی دیگه می خواد بکنه اما جون دادنش رو این بیچاره . چقدر سخته جون دادن و جون گرفتن.

بعد از اون شب به خیلی چیزا فکر کردم با خودم گفتم ما که از شیر این بیچاره استفاده میکنیم ازش ماست و پنیر و خامه و... درست می کنیم پس دیگه چرا سرش رو میبریم

و یا مرغ بیچاره از تخم مرغش استفاده میکنیم پس سرش رو دیگه چرا می بریم

اما بله خوب ما اشرف مخلوقاتیم ارواح عمه مون. ما همه قاتلیم. فقط ادعامون میشه.

از اون روز تصمیم گرفتم گیاهخوار شم و شدم.الان چند ماهی است که لب به گوشت و فراورده های گوشتی نزدم. خودم فکر میکنم تصمیمم درسته نظر شما چیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 12:46  توسط   | 

تلام

باور کنید دلم برای همتون که دنگل و دیونه هستید تنگ شده بود

یه مدت رفته بودم سفر . با اجازتون رفتم دبی . واسه همین نتونستم بنویسم

با فاطو رفتیم کازینو  کنسرت منصور هم بود  و کلی با هم رقصیدیم

یه چند پیک هم عرق زدیم و برگشتیم

اما دیشب دندونم به شدت درد گرفت به اندازه ای که می خواستم گریه کنم

دیشب قدر سلامتی رو خوب دونستم. ما آدما تا وقتی بلایی سرمون نیومده قدر نمی دونیم.

الان رفتم ۲ تاشون رو کشیدم دردش آروم شد و من باز شدم همون آدم قبل.

بیاید قدر داشته هامون رو بدونیم و هر روز صبح شکرگزار باشیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:32  توسط   | 

یه روز که من تو شهر شیراز بودم

به فکر آهنگ رپ و جاز بودم

آهنگ های مدونا و فرانکلین

سلن دیون،برادو،ریکی مارتین

یهو یادم اومد اونجا دوست دارم

یه دوستی از خون و رگ و پوست دارم

یه دوستی که ندیده بودیم هم رو

 تو چت مسنجر پیدا کرده بودیم هم رو

اسمش چی بود آهان آهان همایون

همون عرق خور و عزیزتر از جون

همون که توی محفلها ساقی بود

اسمش برای دوستانش باقی بود

یه زنگ بهش زدم :همایون سلام

من اومدم عرق به پا کن برام

بساط ویسکی و بساط الکل

سیگار نکش اونو همیشه ترک کن

یه خورده خندید و بگفت بفرما

خونه ی ما بزرگه ما داریم جا

همین که من اینو جواب شنیدم

با فاطو اون عیال خورد پریدم

گفتم بدو فاطو امونش نده

این فرصت خوب رو زدستش نده

 فاطو دوان دوان دوید و اومد باهام

فکر کرد که می خوان بدهندش سهام

القصه ما رفتیم خونه ی همایون

هم من خوشحال شدم زدیدن ،هم اون

برای ما مرغ ناهار آوردن

شکوفه ی سیب تو بهار آوردن

غذاهای لذیذ مذیذ فراون

هر چی که خواستیم اوردن برامون

فاطو به جون مرغها مثل کفتار

پیرمرد نگو ،شرمنده  از آن رفتار

خلاصه بعدش دو سه پیک عرق بود

بعد عرق یه بازی ورق بود

چقدر به ماها خوش گذشت همون روز

باقیش بلد نیستم تموم شد امروز

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 13:21  توسط   | 

تلام عزیزم عزیزم تلام

دوست دارم عاشقتم والتلام

دعوا نکنید خواهش میکنم. این شعر رو برا هیچ کدومتون ننوشتم هول نکنین. این فقط مخصوص فاطو جون خودمه

و اما جنابعالی یه چند روزی نبیدم خیلی ها گفتند این خرفت کجا رفته شاید مرده.(الهی به حق مغرب بمیرن همشون)

ولی راسیتش من یه چند روز رفتم تو غار. اره بابا درست شنیدین تو غار. اونم تک و تنها البته تو غار تنهایی خودم.

به خیلی چیزها فکر کردم به چیزهایی که ارزش فکر کردن رو داشت. به این که ما آدمها چرا به دنیا اومدیم چرا زنده ایم و می خوایم چیکار کنیم وقتی که خواهیم مرد

باور کنین عالمی بود واسه خودش . آدم سبک میشه یه آرامش عجیب میاد سراغت.

یه چیزی که دلت می خواد تموم نشه .

مسخره ام نکنین که این سر پیری زده به سرش و رفته مرتاض شده نه

شما هم با من بیاید تا به یه مکاشفاتی دست پیدا کنین

من میشم شمس شما هم مثل مولوی بیاین دنبال من

 هر کی موافقه دستاشو ببره بالا

یا هووووووووووووووووووووووووووو

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 13:22  توسط   | 

مدتی پیش  به شهر شیراز همی شدیم با عیالمان فاطو. هوا بس ناجوانمردانه گرم بود.

به یاد دوست اینترنتی خود همایون  همی افتادیم و به او زنگ همی زدیم. بسیار مسرور شد هنگامی دانست ما آنجا هستیم. ما را دعوت همی بکرد برای صرف ناهار.

ما هم از خدا خواسته  دعوتش را اجابت نمودیم وروی سرش همی خراب گشتیم.

پدرش خواب بود و مادرش از ما همی استقبال نمود.بعد از تعارفات معمول نوبت همی رسید به مقوله ی اصلی یعنی شکم.

برایمان مرغ همی اوردند و یک خوراک دیگر که از فرط پیری اسمش یادمان نماد.

جای دوستان خالی چنان بر سر این مرغ آوردیم که گویی کفتاری بر سر سفر میهمان همی بوده است.

دستشان درد نکناد بسیار لذیذ بود. واما....

بعد از ناهار برای عرق خوری بالا همی رفتیم. همایون ترانه ای از شکیلا همی بنهاد و ما در کنجی مشغول عرق خوری همی شدیم.چه فازی داد این عرق.

همایون خود ساقی بود و پیکهایی درشت همی میریخت اندازه ی شکمش .و اصلا نگفت این معده ی این پیرمرد مثل ابکش می ماند. و ظرفیت همی ندارد

پیک آخر گلاب به روتان رویم به دیوار بسیار استفروق بکردیم و شرمنده بسیار  همی گشتیم.

بعد از آن با همایون و مادرش و فاطو بحث همی کردیم و  کفربسیار گفتیم. در آخر با دخملم شیرین چت همی کردیم.و بسیار مسرور گشتیم.

این هم از انشا ی ما که موضوعش بود : تابستان را چگونه گذراندید

نمره ام چند میشود؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 3:3  توسط   | 

تلام به همه

چند روز پیش قرارداد اجاره من تموم شده بود و باید جای دیگه رو اجاره میکردیم.

یکی از دوستان پیشنهاد داد که تو مجتمعی که میشینن یه واحد هست که خالیه.

من و فاطو و این دوستم برداشتیم رفتیم پیش صاحبخونه. بعد از چک و چونه ی فراوان قرار شد من یک میلیون پول پیش و ماهیانه ۱۶۰۰۰۰ تومان اجاره بدم.

روز بعد من رفتم قرارداد بنویسم اما گفت که روزی که وسایلتون رو آوردید قرارداد مینویسیم و حرف من حرف است و انسان تفی را انداخت رو خم نمیشه و بلیسه و ......

تا اینکه کارگر گرفتیم و وسایلمون رو بردیم تو خونه جدید که صاحبخونه گفت برای بستن قرارداد برم پیشش.منم یک میلیون رو برداشتم و رفتم اما.....

صاحبخونه گفت من گفتم ماهیانه ۱۸۵ هزار نه ۱۶۰ هزار تومان.و شما ۳ نفر اشتباه شنیده اید.

حالا ما وسایل و فاطو هم تو خونه نمیتونستم کاری کنم و قبول کردم

حالا شما بگید:

عباس آقا (صاحبخونه) زرنگی کرده بود؟

پیرمردو خر بوده که به حرف یه مرد اعتماد کرده؟

یا اصلا ماهی ۲۵ هزار تومان ارزش لیسیدن تف رو داشت؟

به قول ما قدیمی ها :گر جهنم میروی مردانه رو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:14  توسط   |