تلام به همه دخمل ها و پسل ها ی گلُم
حالتون خوکن بابا
می خوام چند صحنه ی جالب و مشترک از زندگیم را براتون تعریف کنم:
1-صحنه اول: اولین بارم بود که برای زیارت امام رضا به مشهد می رفتم. دم
در حرم، نگهبان دستهاش را به علامت تفتیش از هم باز کرد. من فکر کردم منو
شناخته و می خوات روبوسی کنه . منم سریع پریدم تو بغلش و تا تونستم ماچش
کردم. اما دیدم این خبرها نیست.نگهبانه هر چی تو کیفم بود را خالی کرد و همه
جام را گشت. زیر بغلم بین پاهام حتی انتر دست به اونجام هم زد(خاک تو سرش)



2-صحنه دوم : توی خیابون جعبه سه تار دستم بود ((آخه من 70 ساله که دارم سه
تار می زنم اگه بخواید بهتون یاد هم میدم)) نزدیک بانک رسیدم گفتم برم پول
هم بگیرم و برم خونه . دم در سرباز در بانک گیر داد که این جعبه چیه باهات حتما
اسلحه است. هر چی گفتم بابا من بدبخت تو این مملکت هنرمندم قبول نکرد که
نکرد. سربازه همه جام را گشت توی جیبم زیر بغلم حتی دست به اوجام هم زد
(خاک تو سرش)


3-صحنه سوم :یه شب برای اجاره ی فیلم رفته بودم کلوپ سر کوچه . فیلم
(( پیرزنی با کفشهای کتانی را گرفتم)). داشتم می رفتم که ماشین گشت جلوم
گرفت که تو جیبهات را باید بگردیم شاید مواد مخدر درش باشه . هر چی گفتم بابا
من پیرمرد شاید عرق بخورم ولی به مواد اصلا لب نمیزنم (توصیه به جوان
ها ) . اما اونا همه جام را گشتند توی جیب هام زیر بغلم حتی دست به اونجام هم
زدند یه جوری شدم 


4- صحنه چهارم : برای خریدن کتابی رفته بودم نمایشگاه بهمن. کتاب ((پیرمرد
های مریخی و پیرزن های ونوسی )) را گرفتم . دم در آقایی گفت که پدر جان برای
اطمینان باید شما را بگردیم تا زیر پالتوی شما کتابی نباشد. عصبانی شدم و با
عصا زدم تو سرش و کتاب را هم پرت کردم و اومدم خونه و گریه کردم. آخه
فقط مانده موقع دستشویی رفتن تفتیشت کنند.
مملکتی که این همه از یه پیرمرد می ترسد وای به حال جوون هاش ( البته خلایق هر چه لایق).