تبليغاتX
زمزمه های یک پیرمرد
زمزمه های یک پیرمرد
 
تلام به همه

مدتیه دارم فک می کنم ما آدما خیلی از کارامون از رو عادته نه از روی فکر.

مثلا خودم رو میگم:

تو یه مراسم عروسی جلو پای عروس و دوماد یه گوسفند رو سر میبریدند . حالم به هم خورد بیچاره چه گناهی کرده کیفش رو کسی دیگه می خواد بکنه اما جون دادنش رو این بیچاره . چقدر سخته جون دادن و جون گرفتن.

بعد از اون شب به خیلی چیزا فکر کردم با خودم گفتم ما که از شیر این بیچاره استفاده میکنیم ازش ماست و پنیر و خامه و... درست می کنیم پس دیگه چرا سرش رو میبریم

و یا مرغ بیچاره از تخم مرغش استفاده میکنیم پس سرش رو دیگه چرا می بریم

اما بله خوب ما اشرف مخلوقاتیم ارواح عمه مون. ما همه قاتلیم. فقط ادعامون میشه.

از اون روز تصمیم گرفتم گیاهخوار شم و شدم.الان چند ماهی است که لب به گوشت و فراورده های گوشتی نزدم. خودم فکر میکنم تصمیمم درسته نظر شما چیه



ارسال شده در: چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 :: 12:46 :: توسط :

همه بهم می گن پیرمردو. 77 سال سن دارم.خوشتیپم و خوش پوش. می گن غر زیاد می زنم و زبان گزنده ای دارم . اما من همه را دوست دارم ولی به روی خودم نمیارم.و بسیار هم شوخم.
((س)) را ((ت)) تلفظ می کنم یعنی نمی تونم درست تلفظ کنم. مثلا به ((سلام)) می گم ((تلام)).
بسیار رک و راستم و بی پرده حرف می زنم اما یه کم هم بی ادبم


پيوندها