صبح که از خواب بلند میشی هوای ده غبارآلود است.همه دنبال یه لقمه
نون هستند . هزار بامبول و کلک و دروغ سر هم میکنن تا سرهمدیگه
رو شیره بمالند.بعد باز شب میشه میخوابند همش شده همین بخور
بخواب و فردا همین کارهای تکراری.
فکر می کنن تو زندگی یه چیز کمه.وسایل زندگیشون رو نوتر می کنن
اما باز هم یه چیز کمه. ماشیناشون رو یه مدل بالاتر میبرن اما باز هم
آرامشی که باید باشد نیست شاید آسایش بیشتر شده باشد اما مثل اینکه
هرچه آسایش بیشتر باشد آرامش کمتر شده است.
مشهدی حسین که تو زندگی چیزی کم ندارد و توی ده مشهور است به
مال و منال دنیا اما باز هم احساس خوشبختی نمی کند میرود پیش یه
رمال تا شاید یه نسخه بپیچد برای آرامش. اما رمال پول کلانی می
گیرد و می گوید هرکس مهره ی ماریا کس کفتار
پیدا کند خوشبخت
می شود
.................
و این شده سرگذشت همه ی آدمها خوشبختی رو همه جا دنبال می کنن
الا در وجود خودشان
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید ×××معبود همین جاست بیایید بیایید