تبليغاتX
زمزمه های یک پیرمرد
زمزمه های یک پیرمرد
 
سلام و سلام

چطور مطورید

عارضم به حضورتون که نی نی ما به دنیا اومد اونم دو سه هفته زودتر.

یه دختر ناز و بابایی.

یه چند روز اول به خاطر زردی تو بیمارستان بستری بود که حالم خیلی گرفته شد.

از الان حرکات منو همراه خودش داره مثلا دست میزاره رو چشماش و می خوابه.

الان هم با فاطو رفتن شهرستان تا یه کم تپل مپل بشه و برگرده.

یه حس خوب به آدم دست میده وقتی بچه ی خودت رو بغل میگیری. یه حسه که باید تجربش بکنید تا بفهمید.

امیدوارم قسمت شما هم بشود

آمین یا رب العالمین

آها راستی بعد از تولد دخترم قول دادم که  بی ادبی رو بزارم کنار.



ارسال شده در: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 :: 13:52 :: توسط :

همه بهم می گن پیرمردو. 77 سال سن دارم.خوشتیپم و خوش پوش. می گن غر زیاد می زنم و زبان گزنده ای دارم . اما من همه را دوست دارم ولی به روی خودم نمیارم.و بسیار هم شوخم.
((س)) را ((ت)) تلفظ می کنم یعنی نمی تونم درست تلفظ کنم. مثلا به ((سلام)) می گم ((تلام)).
بسیار رک و راستم و بی پرده حرف می زنم اما یه کم هم بی ادبم


پيوندها