تبليغاتX
زمزمه های یک پیرمرد
زمزمه های یک پیرمرد
 
سلام و سلام

چطور مطورید

عارضم به حضورتون که نی نی ما به دنیا اومد اونم دو سه هفته زودتر.

یه دختر ناز و بابایی.

یه چند روز اول به خاطر زردی تو بیمارستان بستری بود که حالم خیلی گرفته شد.

از الان حرکات منو همراه خودش داره مثلا دست میزاره رو چشماش و می خوابه.

الان هم با فاطو رفتن شهرستان تا یه کم تپل مپل بشه و برگرده.

یه حس خوب به آدم دست میده وقتی بچه ی خودت رو بغل میگیری. یه حسه که باید تجربش بکنید تا بفهمید.

امیدوارم قسمت شما هم بشود

آمین یا رب العالمین

آها راستی بعد از تولد دخترم قول دادم که  بی ادبی رو بزارم کنار.



ارسال شده در: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 :: 13:52 :: توسط :
گويند روزي پيرزني كه فقط ۵ سال از خدا كوچكتر بود دخترش به شدت مريض گشت.

طبيبي حاذق بر سر بيمار آوردند و طبيب آنها را جواب نمود.

پيرزن دست به دعا برداشت كه :خدايا  من به قربان دخترم بروم. من حاضرم جانم را فدايش كنم جان من بستان و دخترم "مريمو" را شفا ده.

در همين هنگام  چون در باز بودگاوي به داخل حياط آمد و چون گرسنه بود مستقيم طرف آشپزخانه رفت و سرش را در ديگ كرد و غذا خورد و ديگر ديگ از سرش بيرون نيامد.

گاو كه ديگر چشم نميديد به اين طرف و آن طرف ميدويد و داخل اتاق شد و به سمت پيرزن رفت.

پيرزن كه در حال دعا بود با ديدن گاو فكر كرد كه او همان عزراييل است  ترسيدو گفت:

"به خدا مريم آن است كه آنجا خوابيده است نه من"!!!!!!!!!



ارسال شده در: دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 :: 16:15 :: توسط :
تلام علیکم و رحمه الله و برکاته

عرض کنم دلیل غیبت چند روزه اینجانب عدم دسترسی به اینترنت بوده.

در جریانات شلوغی های بعد انتخابات در تهران ما را هم گرفتند و به زندان بردند.

البته من شعار معار ندادم یعنی اصلا رای ندادم که به چیزی اعتراضی داشته باشم.

فقط رفته بودم دختر مختر های خوشگل رو نیگاه کنم و شاید از اب گل الود بتونم ماهی بگیرم.

اما من رو هم مثل خیلی ها بیگناه فرستادند کهریزک.

تو زندان گفتند باید اعتراف کنید که هدف شما براندازی نرم بوده است . وگرنه چوب تو اونجاتون می کنیم.

ما هم هرچی التماس که" بابا ما از چیز نرم اصولا خوشمون میاد ولی نه از براندازی"

تو گوششون فرو نرفت که نرفت. در اخر تهدید کردند که بهتوت تجاوز  جنسی میکنیم اگه این کارو نکنین.

بهش گفتم آخه من پیرمرد چی دارم که دلتو بهش خوش کردی

اونم گفت کاچی به از کوری

ولی شانس اوردم دستور تعطیلی زندان کهریزک رو صادر کردند و ما هم جون سالم به در بردیم وهم کون سالم



ارسال شده در: پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 :: 1:43 :: توسط :
یا الله

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته

عرض کنم ما یعنی من و فاطو سر پیری داریم صاحب یه بچه میشیم

چیه ؟ به هر حال آدم باید از خودش یه مدرک جرم داشته باشه یا نه.

نمیدونم  من بی تربیت از عهده تربیت یه بچه برمیام یا نه .

من که بار اولمه ولی می خوام هرکی هر چی می دونه تو وگلابم بنویسه.

یااااااااااااااااااااااااااااااااا هوووووووووووووووووو



ارسال شده در: سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 :: 12:49 :: توسط :
تلام علیکم

دیشب یه مهمان داشتم اونم چه مهمانی.حدس بزنید چه کسی بود.

باراک اوباما به همراه جورج بوش

اومده بودند نظر مساعد من رو بگیرن تا مسئول بسیج خواهران بشم در ایالت ویرجینیا.

منم که میدونید وقت آزاد اصلا نداشتم قبول نکردم اما اونا اصرارکه شغل خوبیه

گفتم به چه درد من می خوره. گفتند :یه مشت دخترایی که بد لباسند رو میارند پیشت و تو اونا رو امر به خر و نهی ار کره خر بکن.یه حالی هم ازشون ببر.

منم دیدم اصرار فایده نداره قبول کردم اونم برای رضای خدا و خلق خدا

نوبت رسید به شام . جاتون خالی یه طاس کباب مشتی بهشون دادم که کیف کردند.اوباما گفت:((وات ایز ایت)) گفتم ((دیس ایز ا مرخ بخور تا بشی سرخ))

بوش گفت((دیس ایز وری گود)) گفتم تو یکی حرف نزن وگرنه با یه لنگه کفش میزنم تو سرت که یادت بره چی خوری.بوش کف کرد و اوباما مثل خر کیف.

خلاصه قراره هفته دیگه برم آمریکا برای احراز پست جدید

فاطو هم همراه خودم میبرم .شما نمیاین؟



ارسال شده در: جمعه هجدهم بهمن 1387 :: 0:24 :: توسط :

صبح که از خواب بلند میشی هوای ده غبارآلود است.همه دنبال یه لقمه

 نون هستند . هزار بامبول و کلک و دروغ سر هم میکنن تا سرهمدیگه

 رو شیره بمالند.بعد باز شب میشه میخوابند همش شده همین بخور

 بخواب و فردا همین کارهای تکراری.

فکر می کنن تو زندگی یه چیز کمه.وسایل زندگیشون رو نوتر می کنن

 اما باز هم یه چیز کمه. ماشیناشون رو یه مدل بالاتر میبرن اما باز هم

 آرامشی که باید باشد نیست شاید آسایش بیشتر شده باشد اما مثل اینکه

هرچه آسایش بیشتر باشد آرامش کمتر شده است.

مشهدی حسین که تو زندگی چیزی کم ندارد و توی ده مشهور است به

 مال و منال دنیا اما باز هم احساس خوشبختی نمی کند میرود پیش یه

 رمال تا شاید یه نسخه بپیچد برای آرامش. اما رمال پول کلانی می

گیرد و می گوید هرکس مهره ی ماریا کس کفتار پیدا کند خوشبخت

 می شود

.................

و این شده سرگذشت همه ی آدمها خوشبختی رو همه جا دنبال می کنن

الا در وجود خودشان

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید ×××معبود همین جاست بیایید بیایید



ارسال شده در: پنجشنبه دهم بهمن 1387 :: 14:15 :: توسط :
تلام به بر و بچ

حالتون چطوره؟امیدوارم که خوک باشید

مدتهاست در خلاء دارم زندگی می کنم. نمیدونم چم شده. فقط دلم می خواد بگیرم بخوابم فقط خواب.

از این جماعت دارم بدم میادجماعتی که همه چیزشون شده پول. جماعتی که ادم بودن را در پول میبینند دارم بدم میاد.

باور کنید من هیچ تعلق خاطری به هیچ چیز ندارم.فقط دنبال یه لقمه انسانیتم.

انسانیتی که توش کشتن نباشه حتی حیوانات. انسانیتی که توش فقط محبت باشه اونم نه از نوع درجه دومش.

کسی رو می خوام که منو دوست داشته باشه و منو درک کنه که چی میگم

تا حالا برگشتید به اصل خودتون و این که کی هستید؟

تا حالا فکر کردید که خیلی از کارامون رو عادته نه فکر؟

و اصلا این که ...

حتما می گید بابا ول کن این حرفا رو . حتما می گین این خرفت زده و داره چرت و پرت میگه

نمیدونم ولی کاش من هم به این چیزها اصلا فکر نکرده بودم



ارسال شده در: دوشنبه نهم دی 1387 :: 12:53 :: توسط :
تلام به همه

مدتیه دارم فک می کنم ما آدما خیلی از کارامون از رو عادته نه از روی فکر.

مثلا خودم رو میگم:

تو یه مراسم عروسی جلو پای عروس و دوماد یه گوسفند رو سر میبریدند . حالم به هم خورد بیچاره چه گناهی کرده کیفش رو کسی دیگه می خواد بکنه اما جون دادنش رو این بیچاره . چقدر سخته جون دادن و جون گرفتن.

بعد از اون شب به خیلی چیزا فکر کردم با خودم گفتم ما که از شیر این بیچاره استفاده میکنیم ازش ماست و پنیر و خامه و... درست می کنیم پس دیگه چرا سرش رو میبریم

و یا مرغ بیچاره از تخم مرغش استفاده میکنیم پس سرش رو دیگه چرا می بریم

اما بله خوب ما اشرف مخلوقاتیم ارواح عمه مون. ما همه قاتلیم. فقط ادعامون میشه.

از اون روز تصمیم گرفتم گیاهخوار شم و شدم.الان چند ماهی است که لب به گوشت و فراورده های گوشتی نزدم. خودم فکر میکنم تصمیمم درسته نظر شما چیه



ارسال شده در: چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 :: 12:46 :: توسط :
تلام

باور کنید دلم برای همتون که دنگل و دیونه هستید تنگ شده بود

یه مدت رفته بودم سفر . با اجازتون رفتم دبی . واسه همین نتونستم بنویسم

با فاطو رفتیم کازینو  کنسرت منصور هم بود  و کلی با هم رقصیدیم

یه چند پیک هم عرق زدیم و برگشتیم

اما دیشب دندونم به شدت درد گرفت به اندازه ای که می خواستم گریه کنم

دیشب قدر سلامتی رو خوب دونستم. ما آدما تا وقتی بلایی سرمون نیومده قدر نمی دونیم.

الان رفتم ۲ تاشون رو کشیدم دردش آروم شد و من باز شدم همون آدم قبل.

بیاید قدر داشته هامون رو بدونیم و هر روز صبح شکرگزار باشیم.

 



ارسال شده در: دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 :: 12:32 :: توسط :
یه روز که من تو شهر شیراز بودم

به فکر آهنگ رپ و جاز بودم

آهنگ های مدونا و فرانکلین

سلن دیون،برادو،ریکی مارتین

یهو یادم اومد اونجا دوست دارم

یه دوستی از خون و رگ و پوست دارم

یه دوستی که ندیده بودیم هم رو

 تو چت مسنجر پیدا کرده بودیم هم رو

اسمش چی بود آهان آهان همایون

همون عرق خور و عزیزتر از جون

همون که توی محفلها ساقی بود

اسمش برای دوستانش باقی بود

یه زنگ بهش زدم :همایون سلام

من اومدم عرق به پا کن برام

بساط ویسکی و بساط الکل

سیگار نکش اونو همیشه ترک کن

یه خورده خندید و بگفت بفرما

خونه ی ما بزرگه ما داریم جا

همین که من اینو جواب شنیدم

با فاطو اون عیال خورد پریدم

گفتم بدو فاطو امونش نده

این فرصت خوب رو زدستش نده

 فاطو دوان دوان دوید و اومد باهام

فکر کرد که می خوان بدهندش سهام

القصه ما رفتیم خونه ی همایون

هم من خوشحال شدم زدیدن ،هم اون

برای ما مرغ ناهار آوردن

شکوفه ی سیب تو بهار آوردن

غذاهای لذیذ مذیذ فراون

هر چی که خواستیم اوردن برامون

فاطو به جون مرغها مثل کفتار

پیرمرد نگو ،شرمنده  از آن رفتار

خلاصه بعدش دو سه پیک عرق بود

بعد عرق یه بازی ورق بود

چقدر به ماها خوش گذشت همون روز

باقیش بلد نیستم تموم شد امروز



ارسال شده در: جمعه هشتم شهریور 1387 :: 13:21 :: توسط :
تلام عزیزم عزیزم تلام

دوست دارم عاشقتم والتلام

دعوا نکنید خواهش میکنم. این شعر رو برا هیچ کدومتون ننوشتم هول نکنین. این فقط مخصوص فاطو جون خودمه

و اما جنابعالی یه چند روزی نبیدم خیلی ها گفتند این خرفت کجا رفته شاید مرده.(الهی به حق مغرب بمیرن همشون)

ولی راسیتش من یه چند روز رفتم تو غار. اره بابا درست شنیدین تو غار. اونم تک و تنها البته تو غار تنهایی خودم.

به خیلی چیزها فکر کردم به چیزهایی که ارزش فکر کردن رو داشت. به این که ما آدمها چرا به دنیا اومدیم چرا زنده ایم و می خوایم چیکار کنیم وقتی که خواهیم مرد

باور کنین عالمی بود واسه خودش . آدم سبک میشه یه آرامش عجیب میاد سراغت.

یه چیزی که دلت می خواد تموم نشه .

مسخره ام نکنین که این سر پیری زده به سرش و رفته مرتاض شده نه

شما هم با من بیاید تا به یه مکاشفاتی دست پیدا کنین

من میشم شمس شما هم مثل مولوی بیاین دنبال من

 هر کی موافقه دستاشو ببره بالا

یا هووووووووووووووووووووووووووو

 



ارسال شده در: شنبه دوازدهم مرداد 1387 :: 13:22 :: توسط :
مدتی پیش  به شهر شیراز همی شدیم با عیالمان فاطو. هوا بس ناجوانمردانه گرم بود.

به یاد دوست اینترنتی خود همایون  همی افتادیم و به او زنگ همی زدیم. بسیار مسرور شد هنگامی دانست ما آنجا هستیم. ما را دعوت همی بکرد برای صرف ناهار.

ما هم از خدا خواسته  دعوتش را اجابت نمودیم وروی سرش همی خراب گشتیم.

پدرش خواب بود و مادرش از ما همی استقبال نمود.بعد از تعارفات معمول نوبت همی رسید به مقوله ی اصلی یعنی شکم.

برایمان مرغ همی اوردند و یک خوراک دیگر که از فرط پیری اسمش یادمان نماد.

جای دوستان خالی چنان بر سر این مرغ آوردیم که گویی کفتاری بر سر سفر میهمان همی بوده است.

دستشان درد نکناد بسیار لذیذ بود. واما....

بعد از ناهار برای عرق خوری بالا همی رفتیم. همایون ترانه ای از شکیلا همی بنهاد و ما در کنجی مشغول عرق خوری همی شدیم.چه فازی داد این عرق.

همایون خود ساقی بود و پیکهایی درشت همی میریخت اندازه ی شکمش .و اصلا نگفت این معده ی این پیرمرد مثل ابکش می ماند. و ظرفیت همی ندارد

پیک آخر گلاب به روتان رویم به دیوار بسیار استفروق بکردیم و شرمنده بسیار  همی گشتیم.

بعد از آن با همایون و مادرش و فاطو بحث همی کردیم و  کفربسیار گفتیم. در آخر با دخملم شیرین چت همی کردیم.و بسیار مسرور گشتیم.

این هم از انشا ی ما که موضوعش بود : تابستان را چگونه گذراندید

نمره ام چند میشود؟؟

 

 



ارسال شده در: یکشنبه ششم مرداد 1387 :: 3:3 :: توسط :
تلام به همه

چند روز پیش قرارداد اجاره من تموم شده بود و باید جای دیگه رو اجاره میکردیم.

یکی از دوستان پیشنهاد داد که تو مجتمعی که میشینن یه واحد هست که خالیه.

من و فاطو و این دوستم برداشتیم رفتیم پیش صاحبخونه. بعد از چک و چونه ی فراوان قرار شد من یک میلیون پول پیش و ماهیانه ۱۶۰۰۰۰ تومان اجاره بدم.

روز بعد من رفتم قرارداد بنویسم اما گفت که روزی که وسایلتون رو آوردید قرارداد مینویسیم و حرف من حرف است و انسان تفی را انداخت رو خم نمیشه و بلیسه و ......

تا اینکه کارگر گرفتیم و وسایلمون رو بردیم تو خونه جدید که صاحبخونه گفت برای بستن قرارداد برم پیشش.منم یک میلیون رو برداشتم و رفتم اما.....

صاحبخونه گفت من گفتم ماهیانه ۱۸۵ هزار نه ۱۶۰ هزار تومان.و شما ۳ نفر اشتباه شنیده اید.

حالا ما وسایل و فاطو هم تو خونه نمیتونستم کاری کنم و قبول کردم

حالا شما بگید:

عباس آقا (صاحبخونه) زرنگی کرده بود؟

پیرمردو خر بوده که به حرف یه مرد اعتماد کرده؟

یا اصلا ماهی ۲۵ هزار تومان ارزش لیسیدن تف رو داشت؟

به قول ما قدیمی ها :گر جهنم میروی مردانه رو

 



ارسال شده در: سه شنبه چهارم تیر 1387 :: 11:14 :: توسط :
تلام به همه

عرض کنم چند روز پیش مطلبی نوشتم در مورد خود ارضایی در جوانان.آخه به هر حال ما سنی ازمون گذشته و چند تا بالشت رو بیشتر از شما هنگام خواب پاره کردیم .

 می خواستم در ادامه عوارض و راههای درمان آن را بنویسم .آخه آمار ۹۰ درصدی در پسران و ۷۰ درصدی در دختران آمار کمی نیست.

ولی ظاهرا چند تا از دخمل هام خوششون نیومد و منو متهم به بیسوادی و کفر کردند(الهی کچل شن همشون)

کفر چو منی گزاف و آسان نبود******بالاتر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چو من یکی و آن هم کافر****پس در همه دهر یک مسلمان نبود

منم گفتم باشه اشکال نداره و اون پست رو پاک کردم ولی باور کنید سکوت چاره ی کار نیست آخه تا کی می خواید مثل کبک سرتون رو بکنید زیر برف و بگید چیزی وجود نداره.(ای خاک عالم تو سرتون)

اما امروز در مورد افسردگی در جوانان می گم که اونم تو جامعه ما داره بیداد می کنه. حالا بعضی ها مثل من متوجه هستند که افسرده اند(خودم رو قاطی جون ها کردم). و بعضی ها هم از این درد ریشهای که عامل بسیاری مریضی هاست بیخبرند به هر حال :

افسردگی در نوجوانان به صورت دلتنگی , بی قراری , اشکال در تمرکز یا کاهش توانائی در امور درسی, اشتغال فکری در مورد شکایات جسمانی  مثل خستگی , درد های مبهم یا موضعی , فرار از خانه نزاع با هم سن و سالان نزاع با مردم یا نزاع مردم با آنها و سایر رفتار های برون ریزانه  خود را نشان می دهد. نوجوانان با سن و سال بیشتر  ممکن است نتوانند احساس افسردگی و  غمگینی خود را منعکس سازند. اختلال خلق در افسردگی شامل احساس اندوه یا دلتنگی به مدت بیش از 3 ساعت و بیش از 3 مرتبه در عرض هفته می باشد. علائم دیگر شامل بیدار شن از خواب در صبح زود یا پرخوابی , تغییر اشتها  از بین رفتن میل جنسی  خستگی یا کندی روانی حرکتی عدم توانائی در تمرکز و احساس گناه بیش از حد بی ارزش شمردن خویش سرزنش خود یا نا امیدی می باشد. داروهای ضد افسردگی را می توان در نوجوانانی که سابقه خانوادگی یا الکلیسم(ای جان الکل) دارند به کار برد

ادامه دارد......



ارسال شده در: یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 :: 14:4 :: توسط :
تلام علیکم

می خوام یه کار انجام بدم گفتم اول با دخمل های گل و پسل های اسکلم در جریان بزارم

جریان از این قراره که یکی از پیوندها مشکلی داشت که اونو تو نظرات خصوصی با من در میون گذاشت .

 منم چون تو نهضت سواد آموزی  رشته روانشناسی خوندم با عقل کم خودم راهنماییش کردم.

بعدش یه پیشنهاد داد  که شما یعنی من یه کلینیک روانشناسی  تو وبلاگم بزنم و بر و بچ رو به اقتضای سن و سالم راهنمایی کنم .

منم دیدم زیاد هم چرت و پرت نمی گه چون اولا تا دلتون بخواد تو پیوندام دنگل و دیوونه پیدا میشه که نیاز به درمان داشته باشند. دوما منم تجربه ی زیادی تو این کار دارم.

 نمیدونم شما چی میگید؟



ارسال شده در: چهارشنبه هشتم خرداد 1387 :: 11:32 :: توسط :
تلام برو بچ حالتون امروز چطوره ؟

امروز  سالگرد چهارمین سال(ببخشید چهارمین هفته) ازدواج من و فاطو درازووووووووو

چهار سالی(از بس خوش گذشته فکر می کنم چهار ساله) که وقتی نیگاه می کنی پر از فراز و نشیب بوده البته تا بوده همین بوده

بعضی آدم ها را تو این چهار سال خوب شناختیم وآدم های با معرفت را هم به همین صورت.

راستی ما چرا از گذشته ها درس نمی گیریم و باز همان اشتباهات گذشته را باز تکرار می کنیم؟

من تو این چهار سال اشتباه زیاد کردم و باز هم دارم اونا رو تکرار می کنم مثل بچه ها که از تکرار و تمرین به جایی میرسند

تو این پست می خواستم  از فاطو درازوووو  تشکر کنم واسه  همه زحماتی که تو این مدت کشیده

اگه اون نبود انگیزه ای برای زندگی باقی نمی موند

فاطی  دوست دارم

 



ارسال شده در: سه شنبه هفتم خرداد 1387 :: 13:57 :: توسط :
تلام علیکم

از احوالات شما چه خطر؟

راستش در مورد آپ قبلی باید بگم من گه خوردم. غلط نمودم. همه باهام دعوا کردن.بابا گفتم که ببخشید. فاطو یه تیکه جواهره (جواهری در قلب)

به قول ما قدیمی ها : خر چه داند قیمت الماس را

بگزریم امروز می خوام در مورد این باهاتون صحبت کنم که مردم وقتی کارشون تنگ می شه به یاد آدم می افتند . در شادی ها آدم را فراموش می کنند ولی همین که به مشکلی برخوردند تازه تو را یادشون میاد و بهت زنگ می زنند.

مثلا من دلم خواست یکبار یه نفر بهم زنگ بزنه و فقط و فقط حالم رو بپرسه اما...

الو... الو... به به تلام پیرمردو

حالت چطوره ؟ ما همیشه جویای حالت هستیم ولی به خدا تلفنت اشغاله موبایلت هم آنتن نمیده

خوب غرض از مزاحمت اینکه....

حالا یا از من می خوان براشون کاری انجام بدم

یا می خوان بیان خونه ام

یا می خوان براشون کتاب بخرم

و یا صد تا از این غرض از مزاحمت ها

و من باز دلگیر میشم . بابا بیان به هم زنگ بزنیم حال هم رو بپرسیم اونم نه به بهانه ی یه چیزی

فقط و فقط احوالپرسی خالی از غرض از مزاحمت



ارسال شده در: چهارشنبه یکم خرداد 1387 :: 10:1 :: توسط :
تلام به دخمل های خلم و پسل های اسکلم

ممنون که تو عروسی برام آجر تموم گذاشتید

اما یه چیزی رو می خوام با همتون درمیون بزارم

من می خوام زن دوم بگیرم

آره درست شنیدین مگه چیه چرا اینجور نیگام می کنید

البته حق هم دارین چو من چند شبه دارم با خودم کلنجار میرم که این کار درسته یا نه.

وجدانم بهم میگه فقط باید به یه نفر وفادار باشی تا آخر زندگیت اما از یه طرف دین اسلام میگه تا چهار تا زن مانعی نداره داشته باشی

یعنی من می تونم  غیر از فاطو که الان زنمه نرگس سیاه و زیره بدری و نباتی رو هم بگیرم .

اما باز وجدان درد میاد سراغم که پیرمردو بین زن و مرد فرقی نیست هر دو تا شون انسانند

نمیدونم نظر شما چیه بچه ها؟؟؟؟؟؟



ارسال شده در: جمعه بیستم اردیبهشت 1387 :: 4:18 :: توسط :
تلام

   

 

ماشالله ماشالله ماشالله

 پیرمرد زن اشکرد ماشالله

چه زن قشنگی ماشالله

دراز و بلندی ماشالله

بلاخره مزه ی عروسی رو چشیدم ای جان

حالا همه با هم بگید ... نه نه ...صف خواهران بگن : کاسه ی ماستی که درش ماسته

صف برادران جواب بدن : پیرمردوی ما خوش دلش خواستن

دخمل ها کل بزنن      

 پسل ها دست بزنن

حالا همه با هم برقصید

همه عرق بخورین

 برای پیرزنها قلیون چاق کنید قیومت تو سرتون بگیره 

 

  نیلا پاشو قر بده خوب نشستی فیس می کنی که چی 

            

 چرافقط نشستی داری غیبت می کنی زری پاشو شربت بده

 

     

 سارا و سحر پاشید عرض اندامی کنین برقصید خوب

مهدیس این چه لباس لختی پوشیدی زود عوضش کن

 

خاله خانوم پاشو خوراک ها داره ته می گیره .... ای خدا به همشون باید بگم

به قول ما قدیمی ها : کوه به کوه نمیرسه ولی دست به نقاط کلیدی میرسه

این چند تا عکس :  

 

 



ارسال شده در: دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 :: 9:10 :: توسط :

تلام تلام

ببخشید که همتون روناراحن کردم ولی پیش میاد دیگه . به هر حال بگزریم

فاطو میگه که تو نمردی بلکه رفتی تو کما یا کلاه خلاصه تو همین مایه ها . ولی ما همین دیشب در نزدیکی جهنم بودیم داشتیم ورق بازی میکردیم .منو زکریای رازی باهم و حافظ و رهی معیری هم با هم دو به دو نشسته بودیم.اینقد تغلب کردیم که نگو.زکریا جونم با ابرو اشاره می کرد منم تک هاشون رو می بریدم.

زکریای رازی رو که به خاطر خوردن الکل مثل من آورده بودند جواب پس بده. حافظ هم مثل اینکه با همون ترک شیرازی هست که خودش گفته:

(( اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا ***به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را))

به جای سمرقند و بخارا گولش زده بردتش خونه خالی

رهی معیری هم نمیدونم چی کار کرده  دقیقا نمیدونم.

خلاصه من و زکریا جونم مست و اون دوتا هم بحث شعر و شاعری راه انداخته بودندکه: آقا بله ما این همه شعر گفتیم و این همه طرفدار داریم و ...

من عجیب طبع شعریم گل کرده بود همون جا یه شعر گفتم که روی حافظ کم شد . حالا شما گوش کنید:

 

پیرم و پیرم به خدا                     از دنیا سیرم به خدا

از بس که خورده ام عرق             دارم می میرم به خدا

 

چوپون به من دروغ میده              سنم رو بلوغ بیده

فاطو که لپهاش خشکیده              اونم به من دروغ میده

 

اون خاله خانوم آشپزه                لباساش از تور و خزه

تمام کیک و فرنی هاش               شیرین مثل حلوا گزه

 

اون نیلا خانوم خوشگله             خوش پوش و خوش آب و گله

هر کی نره وگلاب اون               معلومه که خل و چله

 

زری نگو بلا بگو                    تنبل تنبلا بگو

شلوغ پلوغ و بی ریا                 جادو و جنبلا بگو

 

شاپرکم تمیزه                          پیش باباش عزیزه

هر کی به من دست بزنه             شاپره نیشش می زنه

 

سارا سحر دوتا قلن                  هر دو تاشون یه پا خلن

النگو ها رو پس نمیدن             راستی که آسمون جلن

 

مهرنوش خانوم تو زنبیله            دور لبش دون انجیره

موهاش سیاه و پر شپش           دراز مث یه زنجیره

 

با سمانه من قهرم                     اون تو دهات من شهرم

از بس کوچوله پیشم                 اون یه قطره من بحرم

 

اون کورشو پسر منه                دستاش همیشه تو اَنه

تمام فکر و ذکر اون                  فکر خونه وفکر زنه(الناز)

 

روشنک میاد به پیش من            باز می کنه اون نیش من

می شوره و جمع می کنه            تشک های پر جیش من

 

مهدیس گلی فدای من                 دخمل خوش ادای من

پوستری که بهت دادم                 خودت بیار برای من

 

 

پیریا مرد نکو نام نمیرد هرگز.....

که دیدم سعدی زارت زد پس گرنم که :هوی هووووووووووووی این که مال منه.

گفتم : سعدی جون تو هم دیگه.....

 

شاعر  :پیرمردووووووو

ویراستار: نلگسوووووو (فاطی قاطی)

 

                                                 

                                   نلگسو(فاطی قاطی)         پیرمردو

 

 

                       



ارسال شده در: یکشنبه هجدهم فروردین 1387 :: 20:31 :: توسط :
.........



ارسال شده در: شنبه هفدهم فروردین 1387 :: 8:31 :: توسط :

تلام تلام تلام

 

آی هبول هبول هبول

 

من روح پیرمردوم. هوی هوی هوی

 

یالا هر چی بهتون بخشیده بودم ببرید بزارید سر جاش تو خونه ام

 

من داشتم عرق می خوردم و برای خودم قر میدادم که یهو قلبم گرفت و افتادم. فهمیدم دارم میمیرم بطری عرقی را صفت چسبیدم و با خودم بردم.

 

روحم رفت بالا از اون بالا همه چیز رو می دیدم. عزراییل و اسرافیل بغلم رو گرفتند و منو بردند یه جای عجیب و غریب. جایی مثل خلاء.

 رفتیم دم یه دروازه ی بزرگ منو تحویل یه فرشته دادند. چه سفید بود فرشته مثل ماه بود بد مصب . دست زدم به رون فرشته هالی به هولی شد بیچاره

.یهو عزراییل فهمید و یه سیخ داغ کرد .... و گفت اینجا جای این کارها نیست تو اون دنیا هر غلطی کردی الان باید جواب پس بدی.

 

در را باز کردند وای چه جای قشنگی یه عده نشسته بودند دور هم یکی هم اون بالا روی تخت  با یه ابهت خاصی نشسته بود فهمیدم اون صاحابشه  . همه  بودند مهستی - هایده- ویگن و جمعشون جمع بود فقط گلشون کم بود .

 

 بیشتر از همه حوریان بهشتی تحویلم گرفت و  گفت درسته تو اون دنیا خیلی بی ادب بودی ولی آدم روراستی بودی و نیتت همیشه خوب بوده. باورم نمی شد من گناهکار رو این همه تحویل بگیرن. بعد هم یواشکی گفت اون بطری عرقت رو بندازش تا کسی نفهمیده.(من همیشه میگفتم:می بخور منبر بسوزان مردم آزاری نکن)

 

بگزریم اتفاقاتی افتاد که بعدا سر فرصت همش رو براتون تعریف می کنم ولی فعلا همین رو بدونید که من از اون بالا همه چیز رو می بینم

 

آهای زری دست تو دماغت دربیار بی ادب تازه محتویاتش رو هم می خواد بخوره

آهای تو ... با خودتم کورشو دست نکن تو شورت دختر خاله ات اگه الناز بفهمه برات بد تموم  می شه

تا بعد.....................



ارسال شده در: پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 :: 14:43 :: توسط :
 

 

انا لله و انا الیه راجعون

 

و پیرمردو ناکام از دنیا رفت

(برای دیدن وصیت نامه به ادامه مطلب بروید)

............................



... ادامه مطلب


ارسال شده در: دوشنبه پنجم فروردین 1387 :: 14:46 :: توسط :
تلام تلام به دخمل های گلم و پسل های اسکلم

حالتون خوکه؟ همتون خوکید؟

دلم برای روی همچون مار همتون تنگ شده بود

 اگه دیر اومدم ببخشید یه ۱۰ روزی رفتم ده حالی حولی کردم  عرق خوردم اومدم و اما...

سه درد آمد به جانم هر سه یک بار *** اسیری و غریبی و غم یار

اسیری و غریبی چاره داره            ***  غم یار و غم یار و غم یار

از روز به بعد من و فاطو همدیگه رو ندیدیم یعنی نمی زاشتن که ببینیم داشتم دیونه می شدم دچار افسردگی شدید شده بودم.

از فردا رفتم ده بالا دنبال کار .یه روز دیدم تو  ده جمع شدن و برای انتخابات شوراها اسم می نویسن. منم رفتم اسم نوشتم شاید فرجی بشه. در یکی از سخنرانیهام قول دادم من برای این ده برای دخترهاش استخر سرپوشیده می سازم دیدم پسرها اعتراض کردند که پس ما چی ؟ منم جواب نیومد برام گفتم برای شما هم یه سوراخ کوچیک درست میکنم تا بتونید دخترها را ببینید

منو رد صلاحیت کردند چرا مگه چی گفته بودم؟؟؟

بعد از چند روز کار کردن دیدم فایده نداره . برگشتم ده خودمون.برای کار به همه ی دری زدم با همه ی غرورم خر های مردم را غشو می کردم و با دست سم های خرها را تمیز میکردم و ازشون پول می گرفتم . یه جاپیش خرها هم بهم میدادند برای خواب .

 همش رو به عشق فاطو انجام میدادم خیلی دلم براش تنگ شده بود. یه مورچه رو تصور بکنید. حالا تصور کنید که جوراب پاشه. حالا تصور کنید جوراب مورچه سوراخ شده .دلم شده بود به اندازه ی سوراخ جوراب پای مورچه واسه ی فاطو.

یه روز یواشکی فاطو رو دیدم و بهش گفتم فاطو بیا بریم خونه ی ما هیچ کی نیست. گفت می ترسم پیرمردو.گفتم ترس نداره یه نیم ساعتی با هم حرف میزنیم بعدش شلوارت رو می پوشی و میری خونتون

خلاصه سه سال گذشت . تونستم پولی جمع کنم و خونه بسازم . تو این سه سال فاطو هم خدایی خواستگار دیگه ای نداشت که بخواد رد کنه.

 سرتون رو درد نیارم برای بار دوم رفتیم خواستگاری فاطو  اما با امیدواری. گفتند مهریه ی فاطو باید به تعداد سال تولدش (۱۳۲۶)  سکه ی طلا بدید .

ما فهمیدیم فایده نداره و می خوان سنگ بندازن جلو پای دو جوون. بی خیال شدیم بی خیال بی خیال

و حالا بعد از این همه سال بازم دارم فاطو رو میبینم شاید اینبار باهاش عروسی کردم(خبرتون می دم)

خلاصه همه ی حرف ها رو زدم که بگم بابا این همه به جوون ها سخت نگیرید و بزارید تشکیل زندگی بدن .

تا بعد خداحافظ

 

 

 



ارسال شده در: یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 :: 13:6 :: توسط :
تلام به دخمل های گلم و پسل های اسکلم

راه را باز کنید پیرمردو اومد میخواد بقیه ماجرا را براتون تعریف کنه

جونم براتون بگه که:

مادر شنگول و منگول و حبه ی انگور رفت بازار برای بچه هاش....

نه نه ببخشید این نبود سی پی یو مغزم قاطی کرده

خلاصه من و فاطو شدیم عاشق و معشوق به طوری که اگه یه روز لب چشمه همدیگه رو نمی دیدیم دیوونه می شدیم اونم از نوع زنجیریش.روزها و ماهها می گذشت و من و فاطو بدون اینکه به نقاط کلیدی دست بزنیم همدیگه رو می دیدیم.

تا اینکه یک روز حرف دلم رو به فاطو گفتم وازش خواستگاری کردم . فاطو از خوشحالی نمیدونست چی بگه تو دلش سهمیه ی یک سال قند و شکر کوپنی خونه شون آب شد.

قرار گذاشتیم یه شب با خانواده رفتیم خونه ی فاطونا برای خواستگاری فاطو. کدخدا هم اومده بود خلاصه شلوغ بود اونشب.

مطابق رسوم فاطو را صدا زدند برای آوردن چای. فاطو اومد با چادر گلدارش چه ناز شده بود. چایی را جلو بزرگتر ها گرفت به من که رسید مکث کرد چشم تو چشم همدیگه رو نیگاه کردیم .فیس تو فیس. اون نیگاه میکرد من نیگاه می کردم.چه ناز شده بود فاطو.

همینجور به هم نیگاه می کردیم آه چه رمانتیک بود اون لحظات. همون لحظه که همدیگه رو نیگاه میکردیم یاد یه بیت شعر افتادم((تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت***من همه محو تماشای نگاهت)) که دیدم یهو دست فاطو خورد به استکانها و چای داغ ریخت اونجام اخ سوختم اخ سوختم خدا . اونجام پوست بالا آورد.

ای خدا بگم چیکارت نکنه فاطو که کلاهک هسته ای منو سوزوندی

((کلاهک هسته ای حق مسلم ماست))

خلاصه خودم رو کنترل کردم هیچی نگفتم. تا اینکه پدر فاطو گفت که داماد کار و بارش چیه؟

بابای خدابیامرزم گفت فعلا هیچی ولی تو دور زندگی که افتادند خوب می ره کار میکنه. گفت : خونه چی خونه داره؟ بابام گفت شرمنده خونه هم نداره بچه ام.

اونشب چقدر تحقیر شدیم پیش خونواده فاطو.ای الهی کرمک بره تو .....تون از صبح تا شب خارش پیدا کنین

 پدرش گفت هرگاه صاحب شغل و خونه شد بیاید ببینیم چی میشه.

خلاصه اینکه اونشب ما با دلی سوخته و اونجایی سوخته تر از خونه فاطو اومدیم بیرون.

تا اینجا را داشته باشید .من یه هفته ای رو با خرم میره ده برگشتنی دنگاله اش رو بعد تعریف میکنم( زود میام خرم گازسوزه) 

 

 



ارسال شده در: سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 :: 14:49 :: توسط :
تلام به دخمل ی گل و پسل های اسگل خودُم

کار خدا خیلی جالبه میگن ((کوه به کوه نمی رسه اما آدم به آدم می رسه)):

دو روز پیش تو صف عابر بانک وایساده بودم خیلی شلوغ بود(نصف عمر آدم در ایران تو صف تلف میشه) ناگهان متوجه نگاه سنگینی شدم خیلی آشنا بود خدایا کجا دیدمش

یهو فریاد زدم:فاطو فاطو ... اونم فریاد زد :پیرمردو پیرمردو

ای خدا تو چقدر بزرگی بعد پنجاه و اندی سال عشقت را ببینی. خاطرات گذشته مثل یک فیلم جلو چشمهام اومد.

اون وقتا که برای آوردن آب باید می رفتیم لب چشمه . دخترها هم می امدند. برای اولین بار فاطو رو اونجا دیدم .اون  لباس سبزو لپهای سرخش هنوز یادمه. هی اونو نیگاه میکردم انوم منو نیگاه می کرد.

چند روز فقط به عشق فاطو می خوابیدم و بیدار می شدم . یه روز با هم پشت درخت کنار معروف ده قرار گزاشتیم.چه حالتی داشتم پریدم تو بغلش و هی ماچش دادم .ای جان چه لپهای نرمی داشت ای جان. اونم منو ماچ داد. هی من ماچ دادم اون ماچ داد . می خواستم به نقاط کلیدی دست بزنم که زارت زد پشت دستم و گفت جیزه پیرمردو جیزه

من چه کفی کردم اونشب شما هم فعلا تو کف بمونین تا بقیه ی اونو هفته ی بعد آپ کنم

فقط عکسش را میزارم تا ببینید چه جیگریه

 

 



ارسال شده در: چهارشنبه دهم بهمن 1386 :: 16:27 :: توسط :

تلام به همه دخمل ها و پسل ها ی گلُم

 

حالتون خوکن بابا

 

می خوام چند صحنه ی جالب و مشترک از زندگیم را براتون تعریف کنم:

 

1-صحنه اول: اولین بارم بود که برای زیارت امام رضا به مشهد می رفتم. دم

 در حرم، نگهبان دستهاش را به علامت تفتیش از هم باز کرد. من فکر کردم منو

 شناخته و می خوات روبوسی کنه . منم سریع  پریدم تو بغلش و تا تونستم ماچش

 کردم. اما دیدم این خبرها نیست.نگهبانه هر چی تو کیفم بود را خالی کرد و همه

جام را گشت. زیر بغلم بین پاهام حتی انتر دست به اونجام هم زد(خاک تو سرش)

 

 2-صحنه دوم : توی خیابون جعبه سه تار دستم بود ((آخه من 70 ساله که دارم سه

 تار می زنم  اگه بخواید بهتون یاد هم میدم)) نزدیک بانک رسیدم گفتم برم پول

هم بگیرم و برم خونه . دم در سرباز در بانک گیر داد که این جعبه چیه باهات حتما

اسلحه است. هر چی گفتم بابا من بدبخت تو این مملکت هنرمندم قبول نکرد که

نکرد. سربازه همه جام را گشت توی جیبم زیر بغلم حتی دست به اوجام هم زد

 (خاک تو سرش)

 

3-صحنه سوم :یه شب برای اجاره ی فیلم رفته بودم کلوپ سر کوچه . فیلم

(( پیرزنی با کفشهای کتانی را گرفتم)). داشتم می رفتم که ماشین گشت جلوم

گرفت که تو جیبهات را باید بگردیم شاید مواد مخدر درش باشه . هر چی گفتم بابا

 من پیرمرد شاید عرق بخورم ولی به  مواد اصلا لب نمیزنم (توصیه به جوان

ها ) . اما  اونا همه جام را گشتند  توی جیب هام زیر بغلم  حتی دست به اونجام هم

زدند یه جوری شدم

 

 4- صحنه چهارم : برای خریدن کتابی رفته بودم نمایشگاه بهمن.  کتاب ((پیرمرد

های مریخی و پیرزن های ونوسی )) را گرفتم . دم در آقایی گفت که پدر جان برای

 اطمینان باید شما را بگردیم تا زیر پالتوی شما کتابی نباشد. عصبانی شدم و با

عصا زدم تو سرش و کتاب را هم پرت کردم و اومدم خونه و گریه کردم. آخه

فقط مانده موقع دستشویی رفتن تفتیشت  کنند.

 مملکتی که این همه از یه پیرمرد می ترسد وای به حال جوون هاش ( البته خلایق هر چه لایق).

 



ارسال شده در: شنبه بیست و نهم دی 1386 :: 20:24 :: توسط :

تلام به همگی

 

                   

اون قدیما ماه محرم چه ابهتی داشت.چه هیبتی داشت. مردم چه پاک بودند . چشمها چه پاک بود و دلها چقدر پاک.

 

فرقی نمی کرد چند سالت بود پیر بودی یا جوون اما فقط  به عشق حسین زنجیر و سینه زده می شد.اونم چقدر بی ریا.

 

اما امروز...

امروزه همه شده چشم چرانی. تاسوعا و عاشورا شده روزی برای نشان دادن مدل های مو و مدل های لباس و آرایش

مثل

fashon show.

خودم دیدم تو امام زاده طاهر کرج موهای  گلت زده و تافت زده. خودم با این چشمهای ضعیفم دیدم که از یه دختر همونجا خواسگاری کردند.

با گوشهای ضعیفم شنیدم که دخترا میگفتند:اون پسره را ببین که رفته علم بلند کنه چه بازوهایی داره چقدر خوشتیپه ......

 

اما من زمزمه میکردم:

شیعه به سر زن ماه عزا شد

ماه محرم یاران به پاشد



ارسال شده در: شنبه بیست و دوم دی 1386 :: 23:23 :: توسط :

تلام به همه

ای داد...ای هوار... نامردها....نازن ها

گفتم من پیرمرد امتحان دارم برام دعا کنید قبول شم نگو همه دعا کردند که رفوزه بشم . ای الهی جز جگر بزنید همتون. ای خاک تو سر همتون.(البته با دعای گربه سیاه بارون نمیاد)

 

بگزریم امتحان جمله سازی گفتند با ورق جمله بسازید . من هم نوشته بودم :من هر روز ورق بازی می کنم.

همه بهم خندیدند کاسو – گرگو- سکی-حیدرو مش یحیی-منو-زینبو-

 

امتحان بعدی فارسی بود .گفتند فعل نشتتن را صرف کنید . من گفتم : نشستم-نشستی-نشست-نشستیم –نشستید- اما دیگه جای اونها نیست که بشینند.

همه خندیدند مخصوصا "سکی" با اون آرایش غلیظش. اصلا اونو دوست ندارم به خدا راست می گم.

 

امتحان بعدی ریاضی بود . از "کاسو" پرسیدند :یک سیب با یک سیب میشه چند سیب؟ اونم گفت: اجازه یک سیب با یک سیب میشه دو سیب . 20 گرفت و نشست.

از من پرسیدند:پیرمردو یک رون با یک رون می شه چند تا رون؟

من گفتم :اجازه یک رون با یک رون میشه یک ک و ن....

رفوزه شدم ..."سکی" به من خندید دیگه مدرسه نمیرم....



ارسال شده در: چهارشنبه نوزدهم دی 1386 :: 20:43 :: توسط :

 

 

تلام به همه.

 

 حال شما خوکه. در سلامتی کامل به تر می برید هو

میخوام یه خاطره از خودم تعریف کنم:

 

دیشب در خانه نشسته بودیم و داشتیم عرق می خوردیم. دیدم تلفن زنگ زد. گفتم کیسته. گفت:بهروز هسته(همون خروس بی محل همیشگی) می خوام بیام پیشت.

اومد یه چند پیک عرق خورد . گفت پیرمردو یک گلوگوز (بلوتوت) دارم بیا ببین.

فیلم تجاوز چند افغانی بود به یک دختر عزیزم.

 خدایا  چقدر فریاد میزد چقدر التماس می کرد آخه اون که اینکاره نبود خدا

حالم به هم خورد. رفتم تو اتاق تنهایی ام . چراغ را خاموش کردم و زار زار گریه کردم. سرم را زدم به دیوار.

خدایا این افغانی های مادر ج ن ده چرا اینجان ؟

چرا کسی به اونا کاری نداره؟

چرا فقط به اسم ارازل و اوباش بچه های ما را می گیرند و هشت نفری با باتوم می زنن تو سر و صورتشون؟

ای خدای . مگه از کلاس اول توی مغز پوک ما فرو نکردند که خدا عالم است خدا دانا است خدا توانا است . پس چرا همون لحظه که دختره زیر دست و پا فریاد می کشید کاری نکردی ؟

من پیرم . چشمام ضعیفه. از بس گریه کردم چشمام داره درد می گیره.

خداحافظ

 



ارسال شده در: پنجشنبه سیزدهم دی 1386 :: 10:3 :: توسط :
تلام به همگی

 آخر عمری وگلاب ننوشته بودیم که اونم داریم می نویسم

می گن ((سر پیری و معرکه گیری))

اخه یه پیرمرد ۷۷ ساله چه به وگلاب نوشته

نیگاه چی میگه پیرمرد خرفت داره شهری حرف میزنه

تصمیم گرفتم منم حرفهام رو تو وبلاگم بزنم

امیدگارم دوستای زیادی پیدا کنم



ارسال شده در: چهارشنبه دوازدهم دی 1386 :: 8:42 :: توسط :

همه بهم می گن پیرمردو. 77 سال سن دارم.خوشتیپم و خوش پوش. می گن غر زیاد می زنم و زبان گزنده ای دارم . اما من همه را دوست دارم ولی به روی خودم نمیارم.و بسیار هم شوخم.
((س)) را ((ت)) تلفظ می کنم یعنی نمی تونم درست تلفظ کنم. مثلا به ((سلام)) می گم ((تلام)).
بسیار رک و راستم و بی پرده حرف می زنم اما یه کم هم بی ادبم


پيوندها